بابا بزرگ رفت پیش خدا ...
یکشنبه 8 بهمن ماه 91 بهمون زنگ زدن و گفتن که بابا حاجی خیلی حالش بده و ما باید حتما فردا بریم به دیدنش ، خیلی تعجب کردم آخه اون که حالش خوب بود اما مثل اینکه اونا میخواستن یه چیزی رو به ما نگن .تا اینکه عمو قاسم بابای ایمان زنگ زد و گفت فردا حتما بیایید چون بابا بزرگ دیگه پیش ما نیست و رفته پیش خدا . نمیدونستم باید چه جوری به بابایی بگم که ناراحت نشه خیلیییییییییییییییی سخت بود تنهایی توی خارک . تمام روزهای بد که برای باباحاجی یعنی بابای مامان دوباره زنده شد بعد از اون خوشحال بودم که این بابا بزرگ هست اما اونم رفت پیش اون بابا حاجی ، البته وقتی اون از پیش ما رفت توی هنوز نبودی . بالاخره به بابا جواد گفتم و صبح با پرواز راهی تهران شدیم ساعت 4 رسیدیم گرمسار خیلی بد بود خیلییییییییی زیاد .باورمون نمیشد انگار منتظر بودیم که بابا حاجی بیاد و بهت بگه یاس من خوبی باباجون این تکیه کلامش به تو .
مامان جون باباحاجی خیلی دوست داشت . دفعه قبل که رفته بودیم گرمسار به من میگفت باید دستتو بگیرم تا راه بری . خیلی دوست داشتم ببینه حالا شیطون شدی و از دیوار راست میری بالا .


امیدوارم واسه هیچکی اتفاق نیفته . آمین
تا هستند قدر شون رو بدونیم وقتی رفتند دیگه خیلی دیره


بابا بزرگ رفت پیش خدا ...
